تبلیغات
زیر یک چتر
























زیر یک چتر

چترى به وسعت آسمان

مثل یک عکس از یک آلبوم قدیمی . یک خاطره فراموش شده . یک ماجراجویی ناتمام . خاطره یک روز گرم تابستان . یک عکس رنگ و رو رفته . اما جالب . یک داستان دوست داشتنی . زیر یک چتر  :)





+ بعد از مدتها یاد اینجا افتادم . از روی کنجکاوی . برام جالب بود ببینم آیا گذر کس دیگه ای هم به اینجا می افته؟! دی:

نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد 1395 ساعت 01:16 ق.ظ توسط کوئیپر نظرات |

of juxdg andl nd'i :|
fdhdk nd'i :|

نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد 1393 ساعت 12:59 ب.ظ توسط قایق كاغـ ـ ــ ـــذى نظرات |

داستان گروهیمون هم به خاطره‌ها پیوست :|
نوشته شده در چهارشنبه 6 فروردین 1393 ساعت 05:12 ب.ظ توسط قایق كاغـ ـ ــ ـــذى نظرات |

نزدیك عیده...
ولى كسى نمیخواد این چتر ما رو بتكونه و دوباره وا كنه انگارى!




+ چهارشنبه سوریتون مبارك روح بچه ها! :| :دى

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند 1392 ساعت 07:06 ب.ظ توسط قایق كاغـ ـ ــ ـــذى نظرات |

باب اسفنجى


( باب اسفنجى +  ،  پاتریك - )


+ ازت بدم میاد پاتریك.
- من بیشتر تر بدم میاد.
+ هر چى هم بشه من بازم از تو بدم میاد.
- آره؟! پس اگه تو خودِ منم باشى من خودمم بدم میاد از خودم! :|
+ ازت بدم میاد حتى اگه بى معنى باشه.
- حالا كه اینجوریه از خودمم بدم میاد كه تو خودم باشى (عه چى گفتم!) :|
+ من ازت بدم میاد!!

:|


اون وقت دو دقیقه بعدش با كلى گریه و ونگ و وونگ با همدیگه آشتى میكنن! :| :دى

عاشق این دو تا احمقم ینى! :))

و معتقدم كه دوستى پاتریك و باب، پایدارترین دوستى هاست! باشد كه پند گیرید! :|









درخواست (دستور!) : كسى حالشو داره یه نقاشى از قیافه ى این دو تا خنگول بكشه و بده به من؟! :))))))
مجبورین كه حالشو داشته باشین! "من" میخوام!







بعداً نوشت (26 دى) : این قالبه خوبه؟!

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی 1392 ساعت 10:22 ب.ظ توسط قایق كاغـ ـ ــ ـــذى نظرات |

آهای زیر یک چتریا ! آهای همه زیر یک چتریای دنیا ! آهای همه ی آدمایی که زیر چتر این آسمونید! یلداتون به خوبی! خوش باشید!
نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 10:07 ب.ظ توسط کوئیپر نظرات |

نمیدونم باید از کجا شروع کنم ... و چه جوری ادامه بدم ...

پس خیلی خودمونی ...

سلااااااااااام ...

ببخشین دیگه ، تو ترافیک زندگی ، پشت چراغ قرمزای روزگار ، زندگانی را سپری میکردم ...

بر من ببخشایید این غیبت را :)


راستی !

بهونه باز کردن چتر و نوشتن زیر سایه اش داستان گروهی بود ! نبود؟!

دوستان ِ زیرِ چتر؟  دست به کار شید لطفا :)






نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1392 ساعت 11:45 ب.ظ توسط روزنه امید نظرات |

سخت نبود که!
کلا سه بخش داشت... کل تابستان عبارت بود از:
1= جوجه در باغچه به شدت مشغول خوشگذرانی بود و اوقات خوشی سپری میکرد:)
2= جوجه یهوویی خودشو تو بانک پیدا کرد! هی باید صب کله سحر باید با موهاش کلنجار میرفت که نکنه بره بانک و یه جوجه خروس ببینه بد شه براش:/
3= جوجه در کمال تعجب مامان شد!! باور کنین:|

لیدیز اند جنتلمن:| من باز تحت جو قرار گرفتم پست گذاشتم...


نوشته شده در شنبه 9 آذر 1392 ساعت 09:24 ق.ظ توسط الی نظرات |


سلام بچه ها :)
اول از همه عذر میخام بابت اینکه اینجا رو نتونستم خوب اداره کنم..خب راستش  من از اول قرار نبود که مدیر باشم! اما دوستانِ عزیز لطفشون همیشه زیاد بوده :)
دوم از همه اینکه....
اون داستانی که گفتم بنویسیم(درباره ی تابستون) برای این بود که بچه ها جمع بشن و با خوندن و نوشتن، اینجا رو بتونیم به "گروه" تبدیل کنیم... و نظرم این بود که بعد از نوشتن همه ی داستان ها،از همشون یه جمع بندی داشته باشیم..
اما خب قبل از مهر چندتا از بچه ها ستاره یا سیاره ی سهیل شدن و باقی هم انقد کم میان نت که نشد که بشه!
البته انصاف داشته باشم خودمم داستان رو کامل ننوشتم چون واقعن هیچکس استقبال نکرد...
کلن هدف از ایجاد این بلاگ نوشتن داشتان های گروهی بود...
به هر حال...
اینکه دوباره جو ِ بلاگ ها مثل قبلن(تابستون و قبل از آن) بشه شاید نیاز به زمان داریم...
اینجا نیاز به بودنِ همه ی بچه ها هست.. چون هر کسی به تنهایی تو بلاگ خودش میتونه باشه!( که اونم خیلیا نیستن!)
اینو هم میدونم که هر کسی به خاطر فکر و دل مشغولی هایی که داره،نت اومدنش در هاله ای از ابهام قرار گرفته! که البته قابل درکِ :)
به امید روزی که مثل ماه های پیش جو ِ دوستیمون دوباره راه بیفته و وبلاگ های شخصی خودمون و گروهمون بیشتر و بهتر از پیش، خونه ای برای پذیرایی از دوستامون باشه :)
بازم از همتون عذر میخام بابت کم کاریم..
خیلی دوستون دارم...

*عنوان از سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه 8 آذر 1392 ساعت 01:21 ق.ظ توسط تا..به زودی نظرات |

+ من
- مامانم
* یه خانومه كه بچه بغلشه


لوكیشن: روز اول مهر ، مدرسه ى شایان (داداشم)! :|



* [قدم زنان به طرف من و مامانم]
* [رو به مامانم] خانوم؟؟ بچه شما كلاس چندمه؟!
- كلاس اول :)
* [رو به من ، در حالى كه من لباس مدرسه تنمه] خانوم؟؟ بچه ى شما چى؟!
+ :|
+ [هنگ]
+ من خواهرش هستم! :|
* [لبخند ملیح]
* [ترك محل حادثه]




یكى از مسائلى كه باعث میشه هر روز به درگاه خداوند شكرگزار باشم اینه كه اون روز اون خانومه ازم نپرسید [بوووووووووق] ! اصن روم نمیشه بگم! :|

انقد پیر نشون میدم؟! واقعاً؟! :|

خب فقط یه كم قدّم بلنده یه كمم توپولم دیگه! :| هر كى توپوله ینى مامانه؟! انصافاً؟؟؟!! :|

همینجوریشم هرجا میرم ازم میپرسن به سلامتى دانشگاه میرى دیگه؟! :|
ولى این یكى اصلاً زد با خاك یكسانم كرد كه خب! :|

:|









پ.ن 1 : الان نیازه خودمو معرفى كنم رو به جمع؟! (كدوم جمع؟ :|)

رو به جمع (!) : سلام! من شقایقم! یا قایق! یا شقى! یا شقّه! یا شششششش! هر جور راحتید اصلاً! :|




پ.ن 2 : سلام! من قایقم!




پ.ن 3 : [هاله ى نور]




پ.ن 4 : در جریان باشید بنده متولد 1 خرداد 1376 بوده و از این رو كوچولوترین نویسنده ى این وبلاگ (البته از نظر سنى! :دى) مى باشم! لطفاً كسى كوچولوتر از من برندارید نیارید اینجا! میخوام تك ستاره ى محفلمون (كدوم محفل؟! :|) باشم!




پ.ن 5 : میگم این فِرِدى رو بگیم بیاد اینجا یه چرخى بزنه لااقل بتونیم بگیم یه مگس پر میزنه اینجا! :| :دى

وبلاگ كوئیپر پاسخگو باشه لطفاً! :دى





پ.ن 6 : اگه حافظه ام درست یارى كنه، یه داستان گروهى ... یا یه همچین چیزى! :|



نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر 1392 ساعت 10:57 ق.ظ توسط قایق كاغـ ـ ــ ـــذى نظرات |

پاییز. خودش هزار هزار زندگی‌ست. اما فقط كافی بود از یک جایی‌أش بوی بهار نارنج می‌آمد تا عین قطره های باران سقوط می‌كردم به كف خیابان یا از روی برگ‌های سبز درخت پرتقال باغمان سر میخوردم روی خاک یا شاید هم دقیقا می‌افتادم روی لبهای یک انار ترک خورده...
از كنار آن بوته‌ی گل یخ كه رد می‌شوم چنان با بویش مست می‌شوم كه دلم می‌خواهد دیوانگی‌ام را به مرز اثبات برسانم و دراز به دراز بیوفتم روی چمن‌های خیس كه تا مغز استخوانم نم‌دار شود.
اصلا نمی‌دانم مراعات چه را میكنم! مراعات خودم را كه مثلا دارم خودِ واقعی‌ام را قایم میكنم ؟ یا مراعات حال دیگران را ؟ !

+ببخشید دیگه دیدم وب گروهیمون داره از کار میوفته منم دست ب کار شدم پست گذاشتم:|


نوشته شده در شنبه 18 آبان 1392 ساعت 09:32 ق.ظ توسط الی نظرات |


میدونم میدونم! حوصله ی وب خودتونم ندارین چه برسه به اینجا! اما دیگه زور ِ آقا! همینی که هس
و اما برنامه:
بنویسید که

تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟؟!!

چیه؟! خب سواله دیگه پیش میاد! بعدشم..تجربه شو داریم و میتونیم رااااااحت بنویسیم درباره ش
فقط شرایط داره!
عجله نکن عزیزم میگم!!

شرایط:
1-باید از اتفاق ها و لحظاتی که توی تابستون داشتین یه داستان بنویسید.. (سکوتو رعایت کنین لدفن!)
2-میتونین تخیلات وارد داستان کنین اما واقعیت فراموش نشه..
3-حداقل 100 کلمه باشه..(میشمرما!)
4- داستانا رو ایمیل کنین برام لدفن..
5- سه شنبه 30 مهر، نه! 5شنبه شب، 2 آبان (به خاطر اینکه فرداش جمعه ست و وقت داریم-اگه هنوز نفس میکشیدم) از داستانا پرده برداری میشه!

+نقد پذیرفته نیست اما پیشنهاد یا سوالی دارید من در خدمتم :)


نوشته شده در سه شنبه 16 مهر 1392 ساعت 01:51 ق.ظ توسط تا..به زودی داستان نویسان |

یعنی ما هم ترم اول همینقدر تابلو بودیم؟!
خیلی بده که! دی:


+ بعد نمیدونم چه حالتیه آدم از کنار ترم اولیا رد میشه یه حس غرور و افتخاری بهش دست میده :| دی:

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر 1392 ساعت 05:22 ب.ظ توسط کوئیپر نظرات |

لیدیز اند جنتلمن...

دوستان...همراهان...هم میهن بلاگیان !!

مژده مژده...

دوست عزیزم...خواهر دوست داشتنی ام...

بانو "فاطمه" امشب خبردار شد که :

آقا کارشناسی و رو هوا زده...

تبریــــــــــــــــــــــــــک...

بزن زنگ و...

جشن گلریزون و گلبارون و...به هر شیوه ای که وارد ترید برگزار کنید... !

لط فن !

با تشکر... :)


نوشته شده در دوشنبه 1 مهر 1392 ساعت 10:19 ب.ظ توسط رؤیا تبریک گوینده ها ! |


داستان از اونجایی شروع شد که هر کدوم فکر میکرد حق با خودشه....


پ.ن1:این جمله هیچ ربطی به اون داستان گروهی نداره ها
2: نیام ببینم بدون من داستانو شروع کردینا! 
3:چقد شکلک داره اینجااااا



نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور 1392 ساعت 02:00 ق.ظ توسط تا..به زودی نظرات |


Design By : Pichak